معنی انتظار را اصلا از چنار کنار جاده بپرس
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 21:41
معنی انتظار را اصلا از چنار کنار جاده بپرس درد رفتن از این حوالی را از دل عابر پیاده بپرس آه! از بادهای طوفانی که درختان چقدر میشکننددرد و رنج شکستگی را از شاخههایی که افتاده بپرس درمن حرفی برای گفتن نیست، گله از روزگار بسیار است علتش را برو از آنی که درد را در دلم نهاده بپرس! از زمینی که خشک و سوزا...
مرا ببخش اگر بار روزگار تو بودم
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 21:41
مرا ببخش اگر بار روزگار تو بودم اگر همیشه نبودی، اگر کنار تو بودم میان ممتد این کوچههای خالی دنیا تو رفته بودی و اما به انتظار تو بودم مرا ببخش اگر روزگار باب دلت نیست اگر دلیل غم و رنج بیشمار تو بودم اگر چراغ به شبهای تار من تو نبودی اگر چراغ به شبهای سرد و تار تو بودم کنار پنجره آرام مینشستی و اما...
باز کردم اطاق و پنجره را، تا ببینم تن خیابان را
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 21:41
باز کردم اطاق و پنجره را، تا ببینم تن خیابان را که تو باشی کمی قدم بزنی، که ببینم حضور باران را تا کمی از خودم رها بشوم، بروم در مسیر رویاها بروم تا تو را صدا بزنم، بشکنم بغضهای پنهان را دختریام که درد سهم من و زندگیام دو شعر غمگین است مادر من همیشه میگوید: کس ندید اشکهای «مژگان» را رفتهای بعد تو قد...
زندگی با تو مثل یک رویاست و تو آرامش و قرار منی
-
تاریخ: 1396/9/19 ساعت: 21:41
زندگی با تو مثل یک رویاست و تو آرامش و قرار منی این چه زیباست در کنار توام و تو هرلحظه در کنار منی شاخههای تنم که خشکیدند از خزانی که در درونم بودبا تو دارم دوباره میرویم که تو آغوش پربهار منی صفحهٔ روزهای اندوه را من براى همیشه میبندم تا تو باشی همیشه میخندم و تو لبخند آشکار منی دستهای مرا تو میگیر...
معنی انتظار را اصلا از چنار کنار جاده بپرس
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:18
معنی انتظار را اصلا از چنار کنار جاده بپرسدرد رفتن از این حوالی را از دل عابر پیاده بپرس آه! از بادهای طوفانی که درختان چقدر میشکننددرد و رنج شکستگی را از شاخههایی که افتاده بپرس درمن حرفی برای گفتن نیست، گله از روزگار بسیار استعلتش را برو از آنی که درد را در دلم نهاده بپرس! از زمینی که خشک و سوزان ...
همیشه گردش دنیا بطور یکسان نیست
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:18
همیشه گردش دنیا بطور یکسان نیستبه روی آینه حتی همیشه باران نیست حقایقی که به دنیای چشمها جاریستتوان شرح و بیانش بدست انسان نیست تمام درد و غم روزگار میگذردهمیشه یوسف مصری درون زندان نیست برای من که زنم زندگی تراژیدی ستسرودن غزلی عاشقانه آسان نیست اگرچه درد درین شهر و خانه بسیار استولی به وسعت اندوه ...
مرا ببخش اگر بار روزگار تو بودم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:18
مرا ببخش اگر بار روزگار تو بودماگر همیشه نبودی، اگر کنار تو بودم میان ممتد این کوچههای خالی دنیاتو رفته بودی و اما به انتظار تو بودم مرا ببخش اگر روزگار باب دلت نیستاگر دلیل غم و رنج بیشمار تو بودم اگر چراغ به شبهای تار من تو نبودیاگر چراغ به شبهای سرد و تار تو بودم کنار پنجره آرام مینشستی و امانشست...
باز کردم اطاق و پنجره را، تا ببینم تن خیابان را
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:18
باز کردم اطاق و پنجره را، تا ببینم تن خیابان راکه تو باشی کمی قدم بزنی، که ببینم حضور باران راتا کمی از خودم رها بشوم، بروم در مسیر رویاهابروم تا تو را صدا بزنم، بشکنم بغضهای پنهان را دختریام که درد سهم من و زندگیام دو شعر غمگین استمادر من همیشه میگوید: کس ندید اشکهای «مژگان» را رفتهای بعد تو قدم زد...
زندگی با تو مثل یک رویاست و تو آرامش و قرار منی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:18
زندگی با تو مثل یک رویاست و تو آرامش و قرار منیاین چه زیباست در کنار توام و تو هرلحظه در کنار منی شاخههای تنم که خشکیدند از خزانی که در درونم بودبا تو دارم دوباره میرویم که تو آغوش پربهار منی صفحهٔ روزهای اندوه را من براى همیشه میبندمتا تو باشی همیشه میخندم و تو لبخند آشکار منی دستهای مرا تو میگیری ...
گیسوانم را به دست باد و باران دادهام
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:29
گیسوانم را به دست باد و باران دادهام چشم هایم را به آغوش خیابان دادهام آرزوهای بزرگی را به سر پرورده و بعد یک باره تمامش را به توفان دادهام خستهام تا لحظهی غمها رها سازد مرا سر به دامان غم انگیز بیابان دادهام تا بدانند اندکی از روزهای تلخ را شرح دردم را فقط دیوان به دیوان دادهام دختر این سر زمین و ر...
در امید از هر سو به روی من مسدود
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:29
در امید از هر سو به روی من مسدوددرین حصار غمانگیز میشوم نابود تمام زندگیم آیههای ناکامی ست تمام آنچه از اول و تا به اکنون بود زمانه ساز مخالف همیشه با من زد به جز شکستن من هیچ غصهی نزدود چگونه دل بدهم آه! چگونه خوش باشم؟که قفل زندگیم را کسی دمی نگشود به روی گور منی نا به کام بنویسید! که در تمامی دني...
درخت خستهی بی برگ و بارم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:29
درخت خستهی بی برگ و بارم بهاران رفته عمری از کنارم نمیآید دمی حتی پرندهبه آغوشم به سویم، بیقرارم شبیه ابر دلگیر زمستاندلم تنگ است میخواهم ببارم به روی شاخههای خشک خشکمکمی سبزه کمی میوه بکارم به امیدی که برگردد دوبارهتبسم بر لب شهر و دیارم اگرچه رفته آرامش از اینجانمانده زندگی در اختیارم چه سودی از س...
خدا براى تو یک لحظه درد و غم ندهد
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:29
خدا براى تو یک لحظه درد و غم ندهد به زندگی تو از جام عشق کم ندهد اگرچه درد زیادی براى من داده ست ولی براى تو چشمی که پر زنم ندهد تو را به باغ قشنگ ترانهها ببرد به سرزمین دلت خشکسالی هم ندهد به مثل من نشوی تا که از سر اندوه بخواهی و بنویسی ولی قلم ندهد اگرچه خستهام و سخت آرزو دارم خدا براى تو دردی که...
خاکستری رنگم بهاران از تنم کوچید
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:29
خاکستری رنگم بهاران از تنم کوچید گل بوتهها از سرزمین دامنم کوچید تا انتهای زندگی را رفتم و دیدم از من نمانده سایهای، حتی" منم " کوچید از عشق حرفی هم به دنیایم نخواهم گفتدیریست عشق از وسعت پیراهنم کوچید جا مانده تنها رد پای وحشت و توفاننیزار و برگ و گل میان گلشنم کوچید تا خواستم لب وا کنم حرفی بگویم ...
نه خنده به لب، نه شادمانی کردم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:29
نه خنده به لب، نه شادمانی کردمهر لحظه که یاد نوجوانی کردم از اینکه گذشته روزگارم در غمنفرین به تمام زندگانی کردم مژگان فرامنش
نهال تازه باشی با غم توفان چه خواهی کرد؟
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:29
نهال تازه باشی با غم توفان چه خواهی کرد؟دلت غمگین و در دنیای سرگردان چه خواهی کرد؟ تمام زندگی را منتظر باشی که آزادی سراغت را نگیرد در دل زندان چه خواهی کرد؟ به دل شوق شکفتن باشد و رویای آزادی ولی زنجیر و غم در پای و در دامان چه خواهی کرد؟ دگرآن "یوسف گم گشته"در کنعان نمی آیدتو تنها باشی و در کلبهٔ ...
بعد از تو شکسته و زمینگیرتر است
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:29
بعد از تو شکسته و زمینگیرتر استاز هستی و روزگار دلگیرتر است در آینهٔ زمان زنی جاری شدکز وسعت سن و سال خود پیرتر است مژگان فرامنش
تو نیستی که ببینی غم جهان مرا
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:29
تو نیستی که ببینی غم جهان مرا زمین تنگ و قفسهای آسمان مرا من و سکوت غمانگیز سرد این خانهو تو که بردهای از خاطرت نشان مرا چنان به هستی و دنیای خویش باریدم که برده سیل غمانگیز آشیان مرا تو نیستی که ببینی چگونه میگذردبهار زندگی از کوچهی خزان مرا چنان مقابل آیینهی غبارآلود نشستهام که نفهمیدهای زبان مرا ...